بنام حق

سلام دوستان وقت بخیر خواستم براتون یک جلسه کلاسی دانشگاهمون رو تعریف کنم البته این وبلاگ و روایت به دستور استاد عزیزمون هست که این ترم با واحد پژوهش روایی در خدمتشون هستیم. بگذریم و بریم سر اصل روایت: کلاس ما ساعت هشت صبح اولین روز هفته که به نظر من بهترین زمان برای کلاس هستش تشکیل میشه چون میتونیم کاملا خواب رو تو چشامون نگه داریم و سر کلاس ادامه بدیم خلاصه طبق معمول ساعت هشت تو کلاس حاضر شدیم همراه با دانشجویان بسیار با نشاط و شاداب!!! من که مستقیم رفتم روی صندلی خودم که اون ته کلاس توی کنج بود نشستم به اصطلاح رفتیم بوفه که بساط خواب فراهم کنیم و... تو همین اوضاع استاد وارد شد. دومین جلسه این ترم بود که در خدمت استاد بودیم به احترام از جا بلند شدیم و با اشاره استاد نشستیم اما برخلاف معمول خواب از سرمون پرید چون بر خلاف دیگر مدرسان محترم این استاد به اصطلاح چیز دیگه ای بود خب بگذریم استاد لب تاپش رو به ویدیو پروژکتور متصل کرد اما دریغ از یک پیکسل تصویر روی دیوار که ناگهان کلاس شلوغ شد هر کسی راه حلی میداد همه شده بودند مهندس IT  اما افسوس که مسؤل IT  دانشگاه هنوز تشریف مبارکش رو نیاورده بود. از قضا یکی از دوستام لب تاپ داشت اما ورودی کابل نداشت چون دانشگاه ما خیلی به روز هست و کابل HDMI نداره اینو هم بگم که دوستم شب قبلش بهم گفته بود لب تاپت رو بیار کلاس اما به دلایلی که بعدا میگم نبردم و دوستم میخواست حالا که من بد قولی کردم حالم رو بگیره . رفت جلو استاد وایساد و گفت: استاد لب تاپ من رواج کارمون نمیشه ولی بچه ها میتونن از خوابگاه بیارن. اینو که گفت یهویی دوزاریم افتاد و یکم خودمو جمع و جور کردم استاد هم در جواب دوستم که نماینده کلاس هم هست گفت اگه بیارن که عالی میشه این دوست ما هم که ان شا الله دوماد شه(نفرین بهتر این به ذهنم نرسید) با لحنی غرور آمیز که گویی ژاندارم بود با تحکم گفت امیر جان برو لب تاپت بیار استاد لازم داره منم گفتم چشم البته چاره دیگه ای هم نداشتم و اونم اومد یک لبخند تمسخر آمیز زد و اومد صندلی کنار من که جای همیشگیشه نشست و منم بلند شدم که برم خوابگاه و لب تاپ بیارم. مشکل من پیاده روی و پله و اینا نبود مشکل اصلی من خود لب تاپ بود که انگار داعش بهش حمله کرده بود خود لب تاپ یه جا افتاده بود،کیفش جای دیگه و موس که آب شده بود رفته بود تو زمین و شارژر هم دود شده بود رفته بود هوا البته اینم بگم اینا پیامد شب نشینی و فیلم بینی آمریکایی بود (البته از نوع سازمانی و مجاز) وگرنه من کجا و بی نظمی کجا؟؟؟ با هر بدبختی که بود جمع و جورش کردم و رفتم سمت کلاس بین راه دیدم که بالاخره مسؤل  IT  تشریف فرما شدند و چشممون به جمالشون روشن شد ولی دیگه کار از کاز گذشته بود و نوش دارویی بود بعد از مرگ سهراب. بگذریم که اگه نگذریم و بیشتر از وضع دانشگاه بگم دیگه حراست از من نخواهد گذشت سر به زیر انداختم و مثل یک بچه خوب رفتم در کلاس رو زدم و استاد اجازه ورود داد. رفتم لب تاپ رو به پروژکتور وصل کنم در حالی که زیر چشمی به دوستام که ته کلاس بودن نگاه میکردم و دیدم که دارن یواشکی به بلایی که سر من آوردن میخندن خلاصه سیستم وصل شد و صفحه دسکتاپ روی دیوار نمایان شد. همون لحظه بچه ها به سرعت هرچه تمام تر همه آیکون های من رو خوندن گویی اسکرین شات گرفت باشن همش توی ذهنشون بود و بعد از کلاس هر کسی چیزی می خواست یکس فیلم 2016 یکس بازی یکی مداحی و دیگری آهنگ انگار که مارکو رو پیدا کرده بودن. خب به کلاس برگردیم که من رفتم سر جام نشستم و یهویی چشمم به چند کلمه روی تخته سفید افتاد:داستان،روایت کردن،راوی،تجربه زیسته که فهمیدم استاد از وقت استفاده کرده و درس رو شروع کرده و الان من موندم و چهار کلمه بدون هیچ توضیحی البته بعدش دوستان بنده  رو روشن کردن البته بعد از این که چندین بار گفتن جریان تو پریزه!!! استاد فلش مموری خودش رو به سیستم وصل کرد و پی دی اف کتاب مدیر مدرسه اثر جلال آل احمد(خدا رحمتش کنه) رو روی دیوار نمایان کرد که به صورت عملی ما رو با نمونه ای از پژوهش روایی آشنا کنه البته بنده این کتاب رو خونده بودم اما با صدا و لحن و تاکیدات و توضیحات استاد به اصطلاح حلاوتی دگر داشت و متوجه گذر زمان کلاس نشدم اواخر کلاس بود که استاد گفت توی وبلاگتون از این کلاس یک روایت بنویسین و اما قسمت خوشمزه کلاس اونجاش بود که استاد که از اهالی شوش دانیال هستن از دانشجوها دعوت کرد که روز عاشورا که چهار شنبه همون هفته بود به شهرشون بریم و تعزیه شوش که یکی از بزرگترین و انصافا زیباترین تعزیه های ایران هستش رو ببینیم و بعد از اون به حسینیه محله استاد بریم و ناهار روکه یک غذای محلی به نام مفتح((MOFATTAH)بود نوش جان کنیم ان شا الله اگه عمری باقی بود روایت روز عاشورا رو هم تعریف میکنم خب برگردیم به کلاس که با یک صلوات دومین جلسه پژوهش روایی هم به پایان رسید و من موندم و کیف و لب تاپ و بچه هایی که هنوز به قضیه لب تاپ آوردن من می خندن البته خودمم باهاشون میخندم.والسلام در پناه حق